تبليغاتX
سرای امید

آنگاه که ناشیانه به سوی پروردگارشتافت،

ترانه هایش ناتمام ، و کارهایش نافرجام ،

چه کسی می داند آن پاهای آزرده کدامین جاده را طی کرد؟

و تپه ماهورهای آرامش یا درد را درنوردید؟

 

ای کاش پروردگار بر او لبخند می زد و دستش را می گرفت ،

و می گفت : " ای کودک گریزپا ، نادان فزون کار !

درک و فهم کتاب زندگی دشوار است:

از چه نتوانستی دراین مدرسه تاب بیاوری؟ "

 

پی نوشت:دوست داشتم این رو هم بنویسم قبل رفتنم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 17:23 توسط .:. مريم .:.


آخرین برگ سفرنامه باران این است :

که زمین چرکین است.

 

از همه دوستان خوبم خداحافظی میکنم مخصوصا رضا و سکوت عزیزم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 14:4 توسط .:. مريم .:.


 

 

امروز رگ دست شعرم را زدم.

كشتن شعر بهانه است ،

خود كشي ديگري نمي دانم.

 

 

بدون شرح:

يك فنجان لب پريده روي ميز ،

تمام دار و ندار من از با تو بودنست.

يك فنجان خالي شبيه من...

 

 

             نرگس




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 20:17 توسط .:. نرگس .:.


برای چشم مستی می سرایم شعر تلخ را و میدانم که باید رفت.

چرا؟

چون دیده ام کوچ غریب کلاغها را

چه غمگین است آهنگ خداحافظ

من از شهر تو با یاد تو خواهم رفت

برای تو سرودم شعر تلخ را

تو میدانی که در قاموس کولیها این تکرار ِ تکرار است 

دوباره کوچ دیگر ، شهر دیگر ، آه

من از شهر تو با یاد تو خواهم رفت

من از یاد تو خواهم رفت و میدانم که از یادم نخواهی رفت

چه غمگین است آهنگ خداحافظ

چه غمگین است...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 20:45 توسط .:. مريم .:.


 

دست آشنايي يك روز

سر احساس مرا كوفت به ديوار

و از آن وقت ببعد،

سر شعرهايم هميشه زخميست.

 

                نرگس




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 19:21 توسط .:. نرگس .:.


 

 

شيطان همه جوره هوامونو داره

 

خدايا تو چطور؟؟؟

 

                 

 

             نرگس




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 15:9 توسط .:. نرگس .:.


 

چقدر خسته ام خدا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:21 توسط .:. مريم .:.


 

راهش را بلدم !

مهر سكوت كه به دهان خاطراتم بزنم ٬

خفه خواهي شد.

آن گاه با خيالي آسوده

يك فنجان چاي زير باران خواهم خورد !

 

                نرگس




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 12:50 توسط .:. نرگس .:.


ای دریغا ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود

خنده ها و وعده های تو به نیرنگ آلوده بود

ای ز خاطر برده عشق آتشینم ،

رفتی اما من فراموشت نکردم

رفتی اما این دلم راضی نشد

بر تو و بر عشق خود نفرین کند

بی تو شاید بعد از این افسانه ها

درک عشق و این غم دیرین کنند

رفتی اما این دلم راضی نشد بر تو و بر عشق خود نفرین کند




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 17:58 توسط .:. مريم .:.


بخوان ما را
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت ازذره ای ناچیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را علم را من هدیه ات کردم
بخوان ما را منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را سوی ما باز آ
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید
تورا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا خدایی مهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
توخواهی یافت که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من قسم بر نور هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن امادور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری ؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
توغیر از ما چه می جویی ؟
تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟
و تو بی من چه داری هیچ ؟
بگو با ما چه کم داری عزیزم هیچ
!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید وگیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاتر از مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را ؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد ؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم من تو را ازدرگهم راندم ؟
اگر در روز سختییت خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من هیچ آوردم ؟؟
که می ترساندت از من؟؟؟
رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت ،خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل شکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی
آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای ، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشمهایت خیس است آیا ، گفته ای داری ؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من؟
بگو،جز من ، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن ،یک قدم باتو
تمام گام های مانده اش ،با من ...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 17:56 توسط .:. مريم .:.


سخت است فراق عزیز و تنها ماندن

سخت است برجای ماندن و راکد زندگی کردن

همچون چشمه خشکیده

من باید بی او زندگی را در فریاد بی صدا تجربه کنم

روحم آواز رفتن بر لب دارد و

فریادم در فضای خالی از صدا می ماند




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 12:9 توسط .:. مريم .:.


 

 

تنهايي كه به وجودم يورش مي برد

هميشه دست پر باز مي گردد.

به دلم كه قتلگاه اين جنگ است،

باز صابون تجربه مي زنم.

نمي دانم تا كي قرار است،

صورت مخاطب من هاشور خورده باشد.

يك دهان حرف،

به ادم هاي اطرافم بدهكارم.

اينان اما،

طلبكار گوش هاي منند.

سكوت كه در جا مي زند،

سايه ام نيز شانه اش را دريغ مي كند از من

و من طبق الگو،

باز غربت برش مي دهم.

سالگرد سنت شكني خورشيدست،

صبح امروز، شب طلوع كرد بر من

و روي ساحلكده ي عمر

آرزويي با دهان نيمه باز مرده بود.

باز سوسو كه مي زند رخوت،

مي روم به دنبال آب حيات،

كه بپاشم به سر و صورت دل.

ساز مخالف روزگار،

راكدم نمي كند.

كمر غربت بشكند،

تسليم نخواهم شد.

گرچه چنگ مي زند بر صورتم دلتنگي،

زنده ماني رسم دل نيست.

زندگي را عاقبت،

زندگاني مي كنم !

 

(نرگس)




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 14:35 توسط .:. نرگس .:.


 

تك و توك پيدا مي شود اين روزها

كسي فنجان تنهايي ات را پر كند.

چاي يا قهوه،

چه فرق مي كند

مهم پر شدنست.

و از نوادر روزگار ما

همين پر شدن تنهاييست.

 

                  نرگس




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 21:41 توسط .:. نرگس .:.


 

سال نو مبارک




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 20:30 توسط .:. مريم .:.


خـدایا کفــر میگـویـم،
 بران از خویشــتـن این بندۀ عـا صـی ز هـسـتـی را
تو یا دیگـر نمی بیـنـی و یا می بینـی و زین بیشـتر خواهـی پریـشــــــا نـم
نمیدانــــم چــه میخواهــی تو از جـــا نـم
خدایا کفـر میگـویـم،
 بـران ایـن بنـدۀ را از بارگــاه خود
ولی مـن فـــاش میگــویـم ،
 تو در دل عقــده ها داری

وا لاٌ از چـه محــتـاجـی که من گـویـم ثـنـا ی تو،
بسایـم ســـــر به پـــــا ی تــــــو
تو هستـی حاکـم بود و نبـود مـن، 
بـود در تحـت فرمـانـت و جـود مـــــــــن
یکایک تـار و پـود مــن

چـه میـخواهــی نمیـدانـم ؟

ترا آ خـر چـه حـا جـت بر رکو ع مـن،
سجــــود مـن؟
ولی با مـن که از یـک ذرّ ه هـم ناچیز ترهستـم،
 زبونـم,، نـا توانم،  ای خدا پستم
و در این خیـمـه شب بازی بسآز تو هـمی رقصــــم

ستیزت چیسـت ای خالـــق؟

چرا هر لحـظـه باید شکر گـویـم
داده و نا داده هایـت را

تو مسـئـولـی خداوندا

مرا بی آ نکـه خود خواهـم ,
 اسیر زندگـی کردی
کدامیــن دسـت جـز دسـت تو
 غـم ریــــزد به کآ م مــن
چـرا شـد قـرعـۀ ی مـحنــــت بنا م مــــن
کـه حتـی نیـمـه شـب هـا
ا شـگ غـم ریـزم بپای تو،  بامیـٌـد دوای تـــو
بامـٌـیـد صـفــا ی تـــو،
و گـویـم زیر لـب هر لحظـه نا م آشنای تـــو 
چـرا ازدرد مـن شادی،
چـه لـذٌ ت می بری زین رنـج و حــــــر مــان هــــا
چـرا میخنــدی از بشکستن دلها و پیـمانهــــــا,.
خـدایا مـن اگـر بـودم بجــا ی تـو:
جهـان را غـر ق شـور و شادی وامیـٌـد میکردم
و در دلها
شـرار عـشـق را جـاویـد میکردم
زعـا لـم می زدودم رنــگ غـم هـا را
و می شستـم ز دل ها نقش تلـخ بیـوفائـی را,
 دو رنگـی را, جدائــــــی را
و در دلها شرار عـشـق را جـاویـد میـکرد م
و در دنیا بسـا ط صـلـح می چیدم ,
 و دیو جـنـگ را نابود میـکــــــــــــردم
زمـیـن را هـم بهـشـت دلکش مـوعـود میـکردم.
نمـی کـردم جـدا از آ شیــا نـی گـرم شـــوهــر را
و در اندوه مـر گ کودکـی، دیـوانـه مـادر را.
مساوی بـود در چـشـمـم تما م بـنـده هــــا ی مـن
و هر کس قسمـتـی میبــرد،  از لــطـف و صـفــای مـــن
نمـی مـردنـد در بیغــولـه ها از فـقـر آ دمهـــــا

خـدایا طـا قـتـــت نــازم

من از انـدوه و زجـر خلـق میمیـــر م
تو یا دیگـر نمی بینـی
 و یا می بینـی و سرشاری از لــذٌ ت,
بگـو دیگر کـدامیـن پـرده را بایـد دریــد آ خـــر.
چـه پرسـشـهـا که می میرد به لبهـــــا یــم.
نـگا هـت مـانـده با تحقیــر اکنون بر سراپــا یــم
تو دانائـی، تو بیـنـائـی
ولـی مـی بیـنـم از پـاسـخ گــریـزانــــی

جـوا ب ایــن چــرا هــا را نـمـی دانـــــی؟




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 13:52 توسط .:. مريم .:.


رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک
رهگذار عمر راهی بر فضایی دور یا نزدیک
کس نمیداند کدامین روز می‌آید
کس نمی‌داند کدامین روز می‌میرد
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
پس چرا آگاهی از این قصه مارا نیست
صحبت از مهر و محبت چیست
جای آن در قلب ما خالی است
روزی انسان بنده ی عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی‌پیمود
چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست
کس نمیداند کدامین روز می‌آید
کس نمی‌داند کدامین روز می‌میرد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 21:35 توسط .:. مريم .:.


چند وقتیست در فکر یک تجارت تازه ام

با گورکن معامله می کنم

تمام زندگیم

با

یک جای راحت!!!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 22:13 توسط .:. مريم .:.


 

چرا تو را بالابر خوانده اند؟

كه هم بالا مي روي و هم پايين.

 آيا كسي پايين رفتن تو را نديد؟

من نيز مثل تو ،

بالا مي رفتم از كوهي به سختي.

روزي لغزيد پايم ،

رو به پايين غلت خوردم.

پرت شدم بر ته دره

غرورم خراش برداشت.

برخاستم آنروز اما

ديگر كسي دست مرا نگرفت.

سقوط من ماند در خاطره ها ،

و به پايين رفتن من

فقط انگشت ها خنديدند.

همه از پايين رفتن من مي گفتند

و كسي نگفت با من ،

آنروز كه دست من به نوك قله رسيد

آيا كسي بالا رفتن مرا نديد؟؟

حال تو بگو با من ،

تو را چرا بالابر خوانده اند؟

آيا كسي 

پايين رفتن تو را نديد؟؟

 

(نرگس)




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 19:33 توسط .:. نرگس .:.


 

كمك...!

به دادم برسيد !

يك نفر كمك كند.

بيچاره شدم اي واي.

آرزوهايم تشنج گرفته اند .

روياهايم يكي يكي مي ميرند .

اميد به زندگي ام در كماست .

اهدافم هميشه سرماخورده اند .

مسموم از خوردن نااميدي ام .

آلزايمر گرفته است اراده ام .

به نفْس اعتمادي نيست در من .

رگِ انگيزه نمي زند ديگر .

موفقيت هايم دچار مرگ مغزي اند .

امروز ديدم،

علائم حيات در خود نمي بينم !

دستم به دامنتان

كاري كنيد.

دارم مي روم از دست

اينجا آيا كسي ، پزشكي خوانده است؟؟!!

                                         

                                           (نرگس)

 

 

 

پي نوشت : پی نوشت ها پاک شد بنابدلایلی

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 23:38 توسط .:. نرگس .:.


در بیکران زندگی دو چیز حیرانم می کند :

آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست و

خدایی که نمی بینم و میدانم که هست

 

پی نوشت: فقط به خاطر گل روی نرگس دوباره مطلب گذاشتم وگرنه این روزا حسش نیست




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 17:2 توسط .:. مريم .:.


 

 

نمي خواهم معتاد تو باشم،

درمانگاه ترك عشق سراغ داري؟...

 

                                                  (نرگس)




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 23:12 توسط .:. نرگس .:.


 

نگاهش را بر مي دارد از روي فنجان.

ـ : " به كسي كه دوستش داري نمي رسي ".

شانه بالا مي اندازی .

ـ : " مهم نيست ، كارم چه مي شود؟؟ "

ـ : ..............

    ..........

 

                                      (نرگس)

 

پ.ن : هرگز نتونستم اينطور باشم.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 21:48 توسط .:. نرگس .:.


 

باور كن دوست

دست من هم خاليست.

وسعت تنهايي من،

بيشتر كه نباشد رفيق

از حجم غربت تو  ولي كمتر نيست.

من هم مثل تو عزيز

داغدار روياي دل خويشتنم.

انگار بازنده ي بازي تقديرم من ،

منم اين روزها تبعيدم.

سر عشق سنگين است

و كسي نمي گيرد آمار دلم را افسوس.

من هم مثل تو نازنين

اين روزها بدنبال سمعكم.

شايد ايراد دارد گوش من،

و نمي شنوم درست

حرف هاي خدا را امروز.

 

پ. ن: فقط خواستم به دوست خوبم مريم بگم تنها كاري كه از دستم براش بر مي اد دعا كردنه. كاش ميتونستم كار ديگه ايي بكنم. فقط اميدوارم از دستم ناراحت نباشه شايد حق دوستي رو توي اين مورد خوب ادا نكرده باشم. اميدوارم هر چه زودتر همه چيز درست شه تا باز وبلاگ بر گرده به اون روزاي اول. و مي دونم كه دور نيست اون روز.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 16:55 توسط .:. نرگس .:.


 

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

سلام

بعد از ملاقات کوتاهی که با عزرائیل داشتم ایشون از ما خوشش نیومد و ما رو رو دیپورت کرد و تقدیر بر این شد که مدت نامعلوم دیگه منو تحمل کنید

یادتونه چند وقته پیش یه پست داده بودم که رسم این دنیا عجیب است بیا برگردیم راستشو بخواین تازه خودم فهمیدم چقدر چاخانم آخه دکترم گفت این حمله ای که دچارش شدم ۸۵ ٪ مرگ و۱۳-۱۴  ٪ فلج میشه آدم و من چه به این دنیا چسبیده بودم که در رفتم و مشکلی ندارم

خلاصه خدا خودم که نه اطرافیانم رو خیلی دوست داره و من میخوام از همه عزیزانی که تو این مدت واسم دعا کردن تشکر کنم خیلیا منو دعا کردن از خیلی جاهای دنیا خیلی هاشونو حتی نمیشناسم از همشون ممنونم ایشالا خدا هرچی که میخوان و به صلاحشونه از بهترین راهها بهشون بده

از پرستارای خوب بخش ICU بیمارستان قائم و دکترم هم تشکر میکنم و همینطور از همکار خوبم مریم عزیزم که تو این مدت یک ماه و نیم کارای من رو هم به عهده گرفت و کلی تو شرکت زحمت کشید صمیمانه تشکر میکنم امیدوارم که تو شادیهاش جبران کنم و شوهر کنه بره ماه عسل یه ماه به جاش کار کنم ازون یکی همکارم هم البته تشکر میکنم ولی به دلائلی اسمشو نمیگم

و خطاب به  ایمان عزیزم میگم که

تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی                     

و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم

دکتر استفاده از کامپوتر و موبایل رو واسم ممنوع کرده فقط کامپوتر در مواقع ضروری به مدت خیلی کم عیب ندارهروزگار بدیه تا 6 ماه باید تحمل کنم

راستی ازتون میخوام که دعام کنید تا لخته ای که تو سرمه سریعتر از بین بره تا چشمام هم به حالت طبیعیش برگرده.ممنون




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 14:25 توسط .:. مريم .:.


 

ديروز تعطيل بود

امروز تعطيل تر.

فردا را نمي دانم اما ،

در روزهاي اين روزهاي من

عشق تعطيل است.

عقل تعطيل است.

همه روز جمعه

گويا تعطيلات آخر عمر است.

 

                            نرگس

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 13:14 توسط .:. نرگس .:.


 

 

کسی مرگ مرا در خواب دیده است

کسی دیده مردن مرا با چشم.

من بدنبال تعبیر خواب در کتاب،

می گفت مفسری با من

رویای صادقه بی تعبیر است.

 

             نرگس




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 14:31 توسط .:. نرگس .:.


دنیا پر از حوادث گوناگون

دنیا پر از وقایع رنگارنگ

از مرگ، از تولد

                 از صلح ، از جنگ

از جشن ، از جدائی

                   از فتح  ، از شکست

هر لحظه صدهزار هزار اتفاق هست!

این آرزوی کوچه ما نیز

یک رویداد ساده است

من خود ، درست و راست ، نمیدانمش که چیست؟

یک اشتیاق پاک؟

یک آرمان شیرین؟

یک هاله مقدس؟

یک عشق تابناک؟

از نوع نامکرر "یک نکته بیش نیست"

در بین صدهزار هزار اتفاق ، گم!

دنیا به هم نمی خورد ای مردم!

بعد از هزار مرحله دوری ،

بعد از هزار سال صبوری ،

این یک زیاده خواهی نیست !

این نیست یک توقع بی جا !

این نیست یک هوس !

این آخرین تضرع یک عاشق است و بس ...

باری ، اگر به سینه دلی دارید

این آرزوی ساده ما را برآورید

ما را به هم ببخشید

ما را برای هم بگذارید.

در لحظه های به جا مانده از حیات ما ،

ما را به یکدیگر بسپارید...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 18:55 توسط .:. مريم .:.


چشمك هر ستاره اي

نگاه دزدانه اوست

 كه مرا پيغام ميدهد 

در زمين تنها نيستي




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 20:57 توسط .:. مريم .:.


 

رها كه شوم،

به سقوط آزاد غصه ها مي خندم.

من اگر رها شوم،

همدل خنده خواهم شد.

به اوج مي سپارم دل،

دركِ دريا مي كنم.

من اگر رها شوم، آسمان را كاشفم.

مي وزم بر تمام هستي،

جمع مي شوم با كائنات،

به نهايتي نمي رسد دستم.

رها كه شدم،

وسيع مي شود من ِ من.

سقف ادراك فرو مي ريزد،

قد مي كشد عشق تا تكامل،

ساقه­ي فهم مي رسد به خدا.

من اگر رها شوم،

تا ابد جاريم بر سطح حيات،

قنوت مي شوم در عرفان درخت،

ذكر مي شوم در صداي يك رود،

نور مي شوم در عبادت خورشيد.

من اگر رها شوم،

قفسم مي شكند.

پخش مي شوم در همه چيز،

همه جا خواهم بود.

هست مي شوم، نيست مي شوم

من اگر پاره كنم

من اگر دل بكنم

من اگر رها شوم.                                             

 

                                       نرگس

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 17:3 توسط .:. نرگس .:.


گر بدین سان زیست باید پست،

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را

به رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 8:44 توسط .:. مريم .:.