كسي براي تنهايي من تره خورد نمي كند.
هيچ دستي به خونِ بي كسي ام آلوده نيست.
دل آرزوهايم خونست.
هر شبِ غربتم هزار شب مي شود.
عقربي نشسته بر قمر روزهايم .
كلاه سرنوشتِ من پس معركه افتاده است انگار.
چرا طالع ثانيه هايم شومند؟؟
به چه جرمي زندان نشين تنهايي ام؟؟
پس مدافع حقوق من كجاست؟
من هم جزئي از اين بشرم.
اصلا تا آمدن وكيل،
زندگي نمي كنم !
نرگس
رسم این دنیا عجیب است، بیا برگردیم

زاویه ی نگاهم را عوض می کنم.
باز هم تو خارج از گودی.
چگونه می توانی از آن دور،
آشوب دل مرا ببینی؟؟
نرگس
خاطرات تو را که ورق می زدم دیروز
نمی دانم کجای تقدیر بودم که گم شدی.
کدام بازی روزگار بود یادم نیست
وسط دفتر خاطراتم ناگهان،
اسمت آب شد در زمین.
امروز عکس تو را،
در صفحه گمشدگان روزنامه دیدم.
مژدگانی از آن تو
هر وقت خودت را پیدا کردی.
نرگس
خسته می شوی
بگذار زمین آن سنگ بزرگ را.
برای شکستن قلب من
یک سنگریزه هم کافی است.
نرگس
اسمت را که غلط گیری کنم
آن وقت ما،
من می شوم و یک لکه ی سفید.
نرگس
دنیا را هم که زیر و رو کنی
کسی به دیوانگی من تو را نخواهد خواست !
باور کن!
دور من یکی را که خط بکشی،
به عشق هم اعتنا نکنی،
باز جای خالی من آزار می دهد لحظه هایت را !
راست می گویم !
پی ذکر فراموشی نگرد.
به صدای قلبت که گوش کنی
ریتم آهنگ نام مرا خواهی شنید !
فاصله ها هم اگر تمام قدرتشان را رو کنند
باز چشم من جفت روحی نگاه توست !
بین دل ها سرک نکش.
روی احساس کسی راه مرو.
حواست پرت کدام ناکجا آباد است؟
با خودت هم جنگ داری تو؟
ما قسمت همیم اخر عاقبت !
معجزه عشق را خواهی دید
حرف گفتنی را گفتم
حال تو ناز کن برای تقدیرت !
نرگس
پ . ن: گاهی وقتا دوست دارم یک شاعر دروغگو باشم
فالگیری گفت
صد قرن دیگر مانده
تا رسیدن دست های ما بهم.
فال قهوه بود،
می گفت
صد قرن دیگر
ما اندازه ی هم می شویم.
می گفت در فنجان من سدیست
که صد قرن دیگر خواهد شکست.
می گفت نام تو را
روی پیشانی من دیده است
و اسم من
روی تقدیر تو حک شده از پیش.
افسوس که می گفت
وقت ما شدن ولی حالا نیست.
صد قرن عقب ماندیم از تکامل
ما برای یکی بودن
صد قرن باید بیاموزیم.
فاصله ی میان من و تو
راستی که رکورد دار تاریخ است.
به گمانت چند تقویم دیگر را
باید خط بزنم من این روزها؟
چقدر تا صد قرن دیگر مانده است؟
تو خبر داری؟؟؟
نرگس

هر روز ِ زندگی آشوب است
باید با آن ساخت
ستیزه جوئی هایم را در پریشانی بیان می کنم.
چهره حقیقت،
هیچ چیز به اندازه آن خو گرفتنی نیست
باز احساسم فرار می کند از بند،
واژه ها حمله می کنند.
ازدحام کرده بر زبانم حرفی.
لابه لای یورش انبوه کلمات
گیر کرده کلامی بر دل من.
در هجوم ناگهانی عشق
دست من هوس شعر کرده گویا.
قلم اما نمی چرخد.
سکوتِ کاغذ را
نمی شود انگار شکست.
بغض می کند تلاش من.
باز هم شعری به شعرهای نگفته ام پیوست.
من آن عاشقم که شاعر نیستم
همه ی عاشق ها
مگر مجنون وار شاعر بوده اند؟
همچنان دفتر شعرم روی میز
سفید مانده بی حرف
دفتر دل اما
پر از ابیاتی ناب.
نرگس
هیچکس مرا دستِ کم نمیگیرد...
پی نوشت:چه قدر دوست داشتم تو این نمایشگاه خط توام بودی.یادته؟از پارسال منتظر این نمایشگاه بودم.حالا که نیستی لااقل دعا کن برام که اول بشم
گریه هام که میریزن رو دست لحظه ها...
این وسط بعضی هاشون گم میشن...
تو یه قطره اشک ندیدی...
که تنهائیشو فریاد میزد؟
یک فرصت دوباره نمانده تا بازهم کنار تو باشم؟
یا مرگ با اشد مجازات یا باز هم کنار تو باشم
تقویم را دوباره نوشتم تا در خطوط صفحه آخر
یک روز یک ثانیه تنها باز هم کنار تو باشم
امشب تمام حجم خودم را از روی پشت بام تکاندم
خالی تر از همیشه شدم تا باز هم کنار تو باشم
بالای سقفهای شکسته جایی برای خلوتمان هست؟
تا گم کنم تمام خودم را باز هم کنار تو باشم...
حالا که روی چوبه دارم از هرچه هرچه هرچه که دارم
من حاضرم که بگذرم اما باز هم کنار تو باشم
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که از من عاشق تر باشد و از من مهربان تر برای تو
من تو را به کسی هدیه می دهم
که صدای پای تو را از هزاران فرسخ راه دور
در خشم .. در مهربانی .. در دلتنگی .. در هزار همهمه دنیا
یکه و تنها بشناسد.
***
من تورا سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که راز گل مریم و تمام سخاوت های
معصومانه این گل عاشق را بداند
و ترنم دلپزیر هر اهنگ .. هر نجوای کوچک
برایش یاداور یک خاطره مشترک باشد
***
او باید از رنگین کمان چشمان تو
مغرب نو . مشرق نو بنیان کند
***
او باید از رنگین کمان چشمان تو
تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابیست؟
یا آن دلی که من برایش می میرم
سرد و بارانیست؟
***
--ای بهانه زنده بودنم--
تورا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم
که پس از هزاران بار دیدن تو
قلبش باز هم به دیوانگی و بی پروایی
اولین نگاه من بتپد
همانطور عاشق .. همانطور مبهوت
آیا کسی پیدا خواهد شد ؟!
از من عاشق تر .. از من بی تاب تر برای تو ...؟!
در آنسوی خط زمان ، تو را خواهم دید
در تو جاری خواهم شد
مثل باران بر رود
و برایت خواهم گفت
آنچه که هنوز نگفته ام
آنچه که در دالان بی انتهای احساسم پنهان است
خواهم گفت
و تمام عشقم را نشانت خواهم داد
و در کنار تو ،به خاطر دستهایت شعری خواهم سرود
شعری که هنوز توان سرودنش را نیافته ام
شعری که حماسه پیوند خواهد شد و سرآغاز فصل جاودانگی
و به خاطر دستانت شمعی خواهم افروخت به اندازه خورشید
و تو تمامی عشقم را خواهی دید و من تو را
و این سرآغاز فصل جاودانگیست